|
مباحث معرفت شناسي
تاريخ : 29/8/84
از ساعت :
به مدت :
به نام خدا

آيت الله مصباح يزدي :
بسم
الله الرحمن الرحيم . الحمدلله رب
العالمين و صل الله علي سيدنا
محمد وآله الطاهرين ، موضوع بحث
ارزش شناخت بود كه گفتيم اين بحث
از دو جهت با آنچه گفتيم درمعرفت
شناسي غربي مطرح ميشه تفاوت دارد
وبه عبارت ديگه اعم از اون
بحثهايي هست كه مطرح ميكنند
.يكي در باره اين كه ما علم را
اعم از حضوري وحصولي مي دانيم ،
ولي در مغرب زمين غالبا اگر نگيم
، اكثرا يا قريب بهاتفاق علم را
يا اپيستما را در مورد علم حصولي
بكار ميبرند.
در مورد علم حصولي هم باز ما علم
كه اطلاق ميكنيم به حسب
اصطلاحاتي كه در علوم عقلي به كار
مي بريم ،علم حصولي را اعم از
تصور و تصديق ميبينيم به هر حال
هم درباره علم حصولي هم درباره
تصور بحث هايي انجام گرفته . عمده
بحثي كه ميبايست به آن اهتمام
كرد علوم حصولي تصديقي است كه تا
چه اندازه ما ممكن است به علومي
دست بيابيم كه كاملا نشان دهنده
واقع باشيد و ما به آنچه كه واقع
است دست يافتيم و براي مامنكشف
شده. آيا چنين چيزي ممكن است اصلا
كه واقعيت آن طور كه است براي ما
مكشوف شود به وسيله علم حصولي و
بر گذارههاي مربوطش معلوم شود يا
نه ؟ ابتدا از جناب آقاي دكتر لگن
هاوزن خواهش كرده بوديم كه در
جلسات قبل تشكيكاتي كه در اين
باره شده و تشكيكات اساسي ، آنها
را اشاره بفرمايند و اين جلسه را
اختصاص داديم پاسخگويي به شكوك
اساسي كه در زمينه علم حصولي و
تصديقات مطابق واقع وجود دارد .
اين است كه از جناب آقاي فياضي
خواهش ميكنيم كه بحثشان را در
اين زمينه شروع بفرمايند .
آقاي فياضي :
بسم
الله الرحمن الرحيم والحمد لله و
الصلاه والسلامرسول الله و
الطيبين و لعنت الله عليه اعدائهم
اجمعين ، همان طور كه حضرت استاد
اشاره فرمودند اساس بحث درارزش
شناخت هاي حصولي متمركز روي
تصديقات است . و توضيح فرمايش
استاد اين است كه درست است كه علم
حصولي يعني علم ما به واسطه يكي
حاكي و يا به تعبير ديگر همان
حكايتي كه براي نفس پيدا مي شود
از واقع آن را بهش ميگوييم علم
حصولي . حالا اين حكايت ممكن است
از نظر مشاعين به اين صورت باشد
كه صورتي ذهني داريم عارض بر نفس
، يا به اين صورت باشد كه خود نفس
متحول ميشود ، آن طوري كه
ملاصدرا مي گويد در بحث اتحاد
عالم و علم .
و علم حصولي هر نوعش كه باشد
حاكي است . اما اين حكايت ها با
هم فرق ميكند . يعني مفهوم مفرد
، مفرد كه اينجا گفته ميشود
مقابل قضيه حكايت دارد. يعني همين
كه ما تصوري از رنگ ها يا وجود
داريم يا عدم داريم ، اين حالت ما
، علم حصولي است يعني حكايت
ميكند از آن ، طبيعت ، لا به
شرط از وجود و عدم .
مثلا انسان تصور شد ، يا رنگ سبز
در احساس تصور شد ، اين نشان مي
دهد واقع را ، اما واقع به معناي
آن طبيعت سبز را نشان ميدهد
،انسان طبيعت انسان را نشان مي
دهد . واقع نه به معناي اينكه
وقوع پيدا كرده است ، اين ميشود
قضيه اين قضيه نيست ، مفرد است .
واقع به معناي نفس الامر خودش را
يعني آن طبيعتي كه محكي اوست او
را دارد نشان مي دهد، لا به شرط
از وجود و عدم كه ميگوييم به
خاطر اين است كه شما همين تصوري
را كه كرديد و با او داريد واقعش
را ميبينيد، بتوانيد موضوع وجود
يا عدم قرار بدهيد .آن جايي كه مي
گوييد رنگ سبز وجود دارد ، موضوع
طبيعت رنگ سبز است ، آنجا هم كه
مي گوييد رنگ سبز وجود ندارد
،چون معلوم است كه اينجا مراد از
رنگ سبز رنگ سبز به حمل اولي كه
نيست ، آن وجود دارد ، در ذهن
است .
مراد حمل به شايع است ، يعني آن
محكي اين مفهوم ولي در همان جايي
كه مي گوييد وجود ندارد ، چه را
مي گوييد وجود ندارد ؟ همان محكي
را . پس تصوري غير قضيهاي يعني
مفرد حكايت ميكند از واقع خودش ،
اما حكايت از واقع خودش يعني
حكايت مي كند از آن طبيعتي كه من
حيث هي الا هي موجوده و لا معدومه
، هم با وجود سازگار است و هم با
عدم . لذا اگر حمل موجود برايش
بكنيم تكرار نيست و اگر حمل عدم
برايش بكنيم ، تناقض نيست .
اگر بنا بود مفهوم انسان يا
مفهومي كه ما از سبزي داريم حكايت
مي كرد بر وجود و بعد ما مي گفتيم
اين معدوم است ، معنايش اين است
كه در عين موجوديت معدوم است اين
كه نميشود. پس معلوم ميشود كه
در عين اين كه حكايت ميكند ،
حكايت از اينكه واقع چگونه است
نمي كند و حكايت از نفس الامر
خودش ميكند ، لا به شرط اينكه
واقعيت چگونه است و عالم خارج
يعني جهان چگونه است به جهان كاري
ندارد .
اين در تصورات مفرد است . يك
نكته هم اينجا عرض كنم كه اين
حكايت چون ذاتي است هيچ ربطي
ندارد به اينكه ما اين مفهوم را
از كجا بگيريم . ممكن است كه ما
اصلا رنگ ها را در عالم نداشته
باشيم ولي همين كه تصور سبزي
داريم از واقع سبزي حكايت مي كند
. خوب اگر ما رنگ در عالم نداريم
، اين تصوري كه پيدا شده معنا
ندارد كه بگوييم از واقع خودش
انتزاع كرديم . اين از هر جا كه
پيدا شود ولو شيطان در ذهن ما
ايجاد كند ، ولو يك نيروي فريب
كاري ، ولو با يك دستگاه هايي ،
اين بالاخره به وجود بيايد همين
كه به وجود بيايد خاصيت حكايت را
دارد . به تعبير ديگر اين حكايت
علم حصولي وابسته نيست به اينكه
اول از واقع گرفته شود و بعد
بتواند از آن حكايت كند . نه خير
اين چون حكايتش ذاتي است از هر جا
كه ميخواهد گرفته شود و به هر
وسيله كه ميخواهد توليد شود همين
كه محقق شد او را نشان ميدهد .
مثل اينكه حالا بنا براين كه
تصوير هاي حكايتشان واقع باشد ما
معتقديم كه تصوير ها حكايتشان
واقعي نيست آن فهمي كه ما از
تصوير داريم حكايتش واقعي است ،
ولي آيا اگر مسامحه كنيم و بگوييم
تصوير حكايتش واقعي است . تصويري
اگراز زيد بگيرند ، يعني با
دستگاه عكاسي يك عكسي را بگيرند
از زيد ، خوب اين حكايت ميكند از
اين . حالا اگر يك كسي هم نشست و
همين طور يك تصويري كشيد و اتفاقا
با زيد مساوي در آمد، عين زيد
درآمد ، خوب آن حكايت نمي كند ،
چه فرقي ميكند ؟
تصوير اگر بنا شد حكايت كند ،
فرقي نميكند كه آن تصوير را
ابتدا از همان شي گرفته باشند يا
نه ، چون تصوير دارد نشان ميدهد
آنچه را كه مثل خودش است آن را
دارد نشان ميدهد . ولو همين
طوري هم كشيده باشيم ولو درست
درآمده باشد خوب آن شي را نشان مي
دهد . يعني اين وابستگي نيست ،
اين نكتهاي است كه اين جا بر
خلاف بعضي از بزرگاني كه فرمودند
كه انتزاع مفهوم متوقف است بر
اينكه ما يك ارتباطي با آن داشته
باشيم با واقعش داشته باشيم و الا
يا بايد بر هيچ چيز صدق نكند، يا
بايد بر همه چيز صدق كند ، اينجا
مي خواهم عرض كنم كه اين فرمايش ،
با آن ذاتي بودن حكايت سازگار
نيست .
اگر آن حكايت ذاتي است هيچ ربطي
ندارد به اينكه مفهوم از كجا پيدا
شود و شاهد روشنش همين مفهوم رنگ
هاست كه ما يقين نداريم به اينكه
رنگ ها وجود داشته باشد ، يا حتي
خطا ها و سراب ، با اينكه يقين
داريم آبي نيست ،آن تصوري كه پيدا
ميشود حكايت از آب مي كند سراب
را ما ميبينيم . اما آن تصوري كه
از آب پيدا مي كنيم در حين ديدن
سراب آن كه حكايت از سراب نميكند
آن حكايت ميكند از آب و اين يك
امر وجداني است .
آيت الله مصباح يزدي :
تشكر ميكنم از جناب آقاي فياضي
كه مقدمتا يك بحثي را مطرح
فرمودند ، براي اينكه موضوع بحث
قضايا بود نه تصورات .البته در
مورد اين تصورات قبلا يك بحث هايي
شده بود در اين آيا تصور حاكي
بودنش ذاتي است يا نه و ذاتي بودن
يعني چه . و اين نكتهاي را كه
ايشان مي فرمايند با يك تصوير
ميتواند درست باشد با يك تصوير
ديگر جاي تامل دارد . فرض
بفرماييد كه اگر
يك نوزادي ابتدا يك دركي برايش
پيدا شد ،حالا يا از راه چشم يا
گوش حالا كه ميگويند جنين حتي
در شكم مادر هم صدا ميشنود ، يك
صورتي كه به آن ميگوييم علم
حصولي درك شد ، آيا اين معني اش
اين است كه اين را حاكي از ماوراء
ميداند يا اينكه اگر ميپرسيدند
و آگاهي داشت و مي توانست جواب
بدهد فكر ميكرد چيزي است كه در
نفس او وجود دارد و حكايت از
ماوراء ندارد .
وقتي حكايت از ماوراء پيدا مي
كند كه بداند يك چيزي در خارج است
و اين مي تواند مرات قرار بگيرد
براي او آن وقت ميشود به عبارت
ديگر پس حاكي بودن علم حصولي شاني
است و نه بالفعل
آقاي فياضي :
مشكلش اين است كه از كجا بداند ،
فرض اين است كه از همين راه مي
داند .
آيت الله مصباح يزدي :
نه قطعا بايد از راه ديگري بداند
و صرف اينكه اين صورت بر او حاكي
شد اين را يك بار بحث كرديم و
حالا بحث ما در اين زمينه نيست و
خوب قاعدتا ما بايد كاملا اين را
بررسي كنيم كه تصورات چگونه پيدا
ميشود و ما چگونه علم پيدا
ميكنيم به ماوراء و چند گونه است
تصوراتي كه خود ما ميسازيم و
تصوراتي كه انفعالي است و به هر
حال آنچه كه قابل قبول است و به
عنوان امري كه غير قابل ترديد است
و ميپذيريم حاكي بودن شرعي
تصورات است يعني تصور يك حالت و
امر نفساني است كه شانيت اين را
دارد كه از ماوراءش حكايت كند .
اگر دانستيم كه ماورائي دارد يا
دانستيم ، چيزي است كه گاهي اين
تصورات حكايت ميكند از آنها كه
حالا شك كنيم كه اين از آن
چيزهايي است كه حكايت ميكند از
ماوراء خودش و يا چيز ديگري است
. اين فرمودند كه ما يك عكسي
بكشيم و اتفاقا بر زيد حاكي شود
اين براي اين است كه ما
دانستهايم كه عكس حاكي است از
چيز ديگري ، اگر اينم اولين بار
بود كه يك كسي در عالم شعور پيدا
كرد دفعتا و يك عكسي را روي كاغذ
كشيد ، اين هيچ دلالتي ندارد بر
اين كه حاكي است قبلا بايد بداند
كه چيزهايي كه است و چيزي از روي
نمايشي از آن داشته باشد آن وقت
شك كند كه اين مطابق آن است يا
نه، آيا اين حاكي است از اين يا
نه حاكي بودن ذاتي تنها به اين
معناست كه شانيت او را دارد و
حالت نفسي مرات قرار ميگيرد و به
همين دليل است كه ما اگر اين حالت
نفسي را به خودش نگاه كنيم ، علم
حضوري است و علم حصولي اصلا جا
ندارد اينجا . نه اينكه يك علم
حصولي است كه ما نظريه استقلالي
به آن كرديم ، اصلا علم نيست .
اين يك حالت نفساني است شانيت
دارد ، هر وقت دانستيم كه ماورائي
است يا مي تواند داشته باشد ،
امكان اين است كه از ماوراء حكايت
كند و اين را به عنوان مراتي براي
اون ماورا مفروض تصور كرديم و به
اين نظر به آن نگاه كرديم ،
ميشود علم حصولي .
والا اگر خودش را نگاه كنيم هر چه
باشد علم حضوري است و بنابراين
اساس گفتيم كه علو حصولي يك نوع
اعتبار است ، يعني تا ما نظري به
صورت ذهني نكنيم علم حصولي تحقق
پيدا نميكند . اين بحث ها يك بار
شده و ديگر تكرار نميكنيم و هر
كس نظر خودش را دارد و ما نمي
توانيم تكوينا در اعتقادات
اشخاص تصرف كنيم . ما اينكه
ديگران هم نمي توانند تكوينا در
اعتقادات ما تصور كنند ولي فعلا
بحث سر اينها نيست ، بحث سر اين
است كه اينها حاكي بالفعل قرار
داده مي شوند و اصلا اگر اين طور
نباشند ، مورد استعمالي واقع نمي
شوند و مورد توجه واقع نميشوند.
اين طور علوم حصولي يعني گذاره
هايي كه بالفعل فرض اين است كه
بالفعل باشند از ماورائشان ، اعم
از اينكه صادق باشند يا كاذب ،
اين لسانش اين است كه من دارم
حكايت ميكنم ، از ماوراء خودش
اما حالا ماورائي است يا نه حكايت
ميكند يا نه ، اين همان صدق و
كذب هايش است . اما اقتضائش و
كانه زبان حالش اين است كه من
دارم از جاهاي ديگري حكايت مي كنم
و ماوراء خودم را دارم نشان مي
دهم اينها بالفعل جنبه حاكميت
دارد ، كلام اين است كه ما اينجا
ميتوانيم يقين پيدا كنيم كه
مطابق با واقع است في الجمله
مسلما بالجمله را نميتوانيم
بگوييم براي اينكه خطا در ادراكات
زياد است و تخيلات كاذب هم داريم
. اين در اين است كه آيا ما في
الجمله ميتوانيم در تصديقات يقين
پيدا كنيم كه اينها حاكي از
ماوراء خودشان هستند ومطابق هستند
با خارج يا نه . اين بود كه در
جلسه قبل شبهاتي شد كه جناب آقاي
لگن هاوزن از غربيها بيشتر مطرح
كردند در شرقيها كمتر اين شبهات
پرورانده شده . حالا انشاءالله
امروز استفاده ميكنيم از پاسخي
كه به شبهات داده مي شود .
آقاي فياضي :
ببخشيد بله اين همان طور كه
فرموديد مستقيما مربوط نبود . من
اين را مقدمتا عرض كردم تصورات را
همان طور كه حضرت استاد اشاره
فرمودند بحث اصلي در تصديقات است
. ولي من تصورات را عرض كردم،
براي اينكه ميخواستم از اين
نتيجه بگيرم ، حالا فعلا خلاصه
عرض گذشته اين شد كه تصور مفرد
يعني غير قضيه . اين طور حكايت
ميكند ،حالا فرمودند اين يك نوع
نظر است من فكر ميكنم نظر مشهور
همين است و اين مفهوم كه گفتيم
مفرد يعني غير قضيه ، اعم است از
اينكه مركب باشد يا مفرد به اين
معنا كه غير مركب باشد ، مثلا
وقتي ميگوييم قيام زيد هم همين
است و مثل انسان ميماند .
قيام زيد هم حكايت ميكند از
طبيعت قيام منسوب به طبيعت زيد
اما ديگر كار ندارد كه زيد است يا
نيست و قيامي است يا نيست . لذا
همين ميتواند موضوعي قرار بگيرد
براي عدم بگوييم قيام يزد نيست ،
اين هم مي تواند دو جور باشد ، يا
اينكه اصلا زيدش نباشد و ميشود
سالبه به انتفاع موضوع ، يا نه
زيد باشد و قيام نباشد ولي
بالاخره ما آن طبيعت را مي گويم
نيست و مفهومش را نميگوييم كه
نيست . پس اين مفهوم دارد حكايت
ميكند از آن واقعي كه عبارت است
از طبيعت قيام زيد لا به شرط نسبت
به وجود و عدم .
آيت الله مصباح يزدي :
اگر اجازه بفرماييد من در همين جا
باز يك چيزي كه از همان اوايل
آشناييام با اين مفاهيم در ذهنم
بوده ، يك اشاره كنم ، شايد در
ذهن بعضي ها هم باشد . حقيقتش اين
است كه ما وقتي با معقول و اينها
آشنا شديم و در مباحث فلسفه شركت
ميكرديم ، يكي از مسائل بغرنج
براي ما اين مسئله طبيعت بود و
طبيعت لا به شرطي كه نه اقتضاي
وجود دارد ونه عدم و موضوعي براي
وجود و عدم واقعا اين براي ما
مسئله اي بود ، شايد هنوز هم
جواب درستي پيدا نكرده باشيم .
ولي به هر حال اينجا است كه ما يك
واقعياتي را پيدا كنيم كه ما
ابتدا دردركمان يا در عقل ما ما
به كار ميافتاد يك سري چيزها را
به عنوان طبايع مي شناسيم ، طبيعت
الوجود ، طبيعت العدم يا نه آن
كه ما ميشناسيم . اينها كه از
راه حواس است و عبارت است از علوم
حضوري يك دركهايي براي ما پيدا
مي شود و وقتي اينها را به صورت
علم حصولي در آورديم و خواستيم
حاكي قرار بدهيم ، به صورت يك
گذاره مثبتي تصور ميكنيم .
وقتي مثلا حالا همين رنگ نور در
چشم من منعكس شد و توان اين را
پيدا كردم كه اين را به صورت يك
گذارهاي بيان كنم و حاكي قرار
بدهم از وجود نور خارجي ، بگويم
اين چراغ روشن است يا نور موجود
است . آنچه ابتدا براي انسان حاصل
ميشود يك قضيه موجبه اي است كه
حاكي است از ادراكي كه در نفسش
پيدا شده . بعد وقتي ميبينم گاهي
است و گاهي نيست ، مقايسه ميكنم
آن حالتي كه در من است اين را
شايد بيش از همه مرحوم علامه
طباطبايي در اصول فلسفه آنها
توضيح داده باشند و در نهايت
الحكمه هم است و اصلا مفهوم عدم
چگونه پيدا مي شود . حالا اصلا
مفهوم وجود و عدمي براي ما پيدا
نشده ، همين است كه چراغ روشن است
و اين انعكاسي است از آن علم
حضوري خودم كه به صورت يك قضيه
مثبت گفته ميشود .
وقتي ميبينم گاهي نيست اين يك
نوع قدرتي است كه ذهن دارد و
ميآيد همان قضيه موجبه را به
صورت قضيه سالبه منعكس ميكند .
آنجا كه گفتم چراغ روشن است ،
حالا نيست . اين دو حالت كه موجب
ميشود زمينه فراهم مي شود براي
اينكه ما توان اين را پيدا كنيم
كه گذاره منفي هم بسازيم چون
گذاره منفي احتياج دارد به يك
رابطه منفي و به يك محمول منفي .
بالاخره اعداد سلب را بايد در آن
به كار ببريم . اين سلب و ايجاب
را آن طور كه مرحوم علامه
طباطبايي فرمودند، بايد در روابط
ملاحظه كنيم ، وجود رابط را اول
ما درك ميكنيم و بعد منتقل
ميشويم به وجود مستقل . حالا اين
قبول باشد يا نه منظورم اين است
كه كسي شك ندارد كه ادراكي كه
براي ما پيدا مي شود ، چه ادراكات
وجداني يا ادراكات حسي كه پيدا
ميشود ، اولين انعكاسش در ذهن به
صورت قضيه موجبه است .
ما اين طور نيست كه يك چيزي را
تصور كنيم كه عبارت است از طبيعت
و اين طبيعت درش نه وجود است ، نه
عدم . نور كه ميگويم يعني نور
موجود تصور ابتدا ما اين است .
بعد چون مقايسه ميكنم مي بينم
گاهي اين طور نيست و گاهي چراغي
كه روشن بود نيست ، احتياج پيدا
مي كنم كه از اين حالت هم حكايت
كنم و اين است كه ذهن با اين
قدرتي كه خدا به آن داده ، قريحه
خدادادي ميآيد و يك قضيه منفي
درست مي كند . خوب اين قضيه منفي
و مثبت موجبه و سالبه اين دو تا
يك جهت مثبت دارند و هر دو درباره
اين صحبت مي كنند كه نور بود ،
حالا نيست . احتياج به يك موضوع
مشترك پيدا مي كند . اينجاست كه
نفس ميايد با يك اعتبار جديدي و
با يك تامل جديد و يك ظرافت خاصي
، يك مفهومي را تصور مي كند كه
مشترك است بين وجود و عدم .
مشترك است بين اين كه موضوع قضيه
موجبه باشد يا سالبه ، اين است كه
لا به شرط .
و الا اين طوري نيست كه عقل ما
ابتدا با موضوعي سر و كار داشته
باشد و آن طور كه بعضي
فنومونولوژيست ها معتقد هستند ،
كه طبيعت خودش يك چيزي است و ذهن
ما اين طبيعت را ميشناسد ، يا به
يك معنا اصالت الماهوي ها ،كه ذهن
ما اصلا ماهيات را خود به خود
ميشناسد ، يا فكري يا استعداد
درك دارد كه درك كند . طبيعت چيزي
نيست كه ما بشناسيم ، اصلا پيدايش
طبيعت و اعتبار طبيعت مال بعد از
اين است كه ما قضيه موجبه اي
داشتيم ، بعد خاطر اينكه حكايت
كنيم كه چنين چيزي نيست و نه
موضوع است و نه محمولش . وقتي مي
خواهيم حكايت كنيم از اين قضيه ،
ما يك قضيه سالبه درست ميكنيم و
آن كه قبلا درك ميكردم ،حالا
نيست .
آن كه درك ميكردم اشاره دارد به
يك موجود وقتي كه موضوع مشترك بين
موجبه و سالبه باشد ذهن ميآيد
تجريد مي كند اين را از وجود و
عدم و به اين صورت به دست ميآيد
. پس طبيعت يك امر اعتباري است كه
بعد از تجريد آن اعتباري كه براي
من ثابت شده براي اينكه مشترك است
بين قضيه موجبه و سالبه داشته
باشم ، اعتبار ميكنم . اگر كسي
بگويد ادراكات مفاهيم تصوري اين
طور انتزاع ميشوند ، اين حرف
بسيار متيني زده . اين كه گفته
ميشود اين تصور يا حكايت ميكند
از ماوراء يا نمي كند و يا تصور
از همه چيز بكند يا هيچ اگر رابطه
اينها داشته باشد منظورش اين است
كه همچون مقدماتي باشد در همچون
بستري و در همچون فضايي دارد سخن
ميگويد ، اين حرف بسيار پخته اي
است .
ما همين طوري بگوييم ما كه تصور
حكايتش ذاتي است ، تصورچيه ؟
چگونه پيدا شد ؟ آن تصوري كه فقط
از طبيعت حكايت ميكند و در آن
وجود و عدم نخوابيده ، اصلا ذهن
ما چه طور با اين آشنا شده و با
اين ماهيت ؟
بله در همچون فضايي وقتي بحث
ميكنيم ميگوييم بله تصور كاري
نداريم به اينكه از كجا پيدا شده
و واقعيت دارد يا ندارد و اگر خود
ما جعل كنيم طبيعت مفهوم را، اين
خودش ميتواند حكايت ذاتي به همان
معنا ، يعني شاني باشد ، از
ماوراء خودش داشته باشد . اينها
همه در صورتي است كه ما از مقدمات
كار فارغ شده باشيم و اين اصطلاح
ماهيت و ماهيت لا به شرط و لا به
شرط به اقسم را، اينها را خوب جا
افتاده باشد در ذهنمان و بعد
بياييم از اينها بحث كنيم والا
همين طوري بگوييم كه آقا تصورات
از ماهيات لا به شرط حكايت ميكند
. اين شنونده ما مخصوصا آنها كه
تازه ميخواهند با مفاهيم فلسفي و
اينها آشنا بشوند واقعا گيج
ميشوند .
آقاي فياضي :
بله آن وقت ميآييم سراغ قضيه ،
قضيه همان طور كه اشاره فرمودند
فرق ميكند حكايتش . قضيه حكايت
ميكند از واقع . لذا تعريف كرده
قضيه را به قول يحتمل الصدق و
الكذب ، چون دارد مي گويد كه
واقع كدام است . وقتي ميگوييم
زيد عالم است همان طور كه خود
حضرت استاد در آموزش فلسفه گفتند
فقط به دلالت التزامي دلالت مي
كند بر اين كه زيدي است اولا و آن
زيدي كه هست به دلالت متعاقب اين
قضيه دلالت مي كند بر اين كه عالم
هم است .
منتها نكتهاي كه است اين است كه
در دلالت قضيه هم ذهن انسان با
اينكه آن دلالت مي كند ، اما ذهن
انسان مي تواند شك كند . يعني
قضيه مثل يك آدم است كه ميآيد در
يك جلسهاي و اخباري ميكند .
حالا اين هم در ذهن ما ميآيد و
يك اعلامي مي كند . اما اين اعلام
خودش هم گويا كنارش ايستاده و
ميگويد كه شايد درست نباشد ها .
خود قضيه وقتي كه شكل ميگيرد در
ذهن شما ، شاهدش اين است كه در
ذهن شما نقيضين مي تواند به هر دو
شكل شكل بگيرد .
شما در ذهنتان هم زيد عالم است به
صورت يك قضيه و هم زيد ليس بعالم
است آن هم به صورت يك قضيه . هر
دو هم حكايت دارند، از اين كه
واقع اين چنين است . اما خود اين
ها هم يك مدلول التزامي به خاطر
آن چيزي كه ما در خارج ميدانيم
كه اجتماع نقيضين محال است وحال
من ميگويم تو باور نكني ها زيد
هم عالم است و هم نيست .
دو تا قضيه است مثل آن قضيه اي كه
ميگفت سر كوچه آش ميدهند، ولي
خودش هم دروغ مي گفت . مي گويد يك
چيزي را اما خودش هم ميگويد كه
نميدانم . لذا قضيه به ماهي
قضيه نبايد بحث شود در بحث ارزش
شناخت هاي اصولي همان طور كه حضرت
استاد اشاره كردند همه حق در
تصديق است . يعني اگر بنده تصديق
كردم كه زيد عالم است . تصديق
كردم يعني چه ؟ يعني اينكه فهميدم
آن چه كه قضيه ميگويد درست است
كه اين قضيه دارد ميگويد . اين
فهم محل بحث است كه آيا اين فهم
واقعا مطابق با واقع است يا جهل
مركب .
تمام بحث در اينجاست و در تصديقات
ماست كه آيا اين تصديقات ما در
باورهاي صادق هستند و همان طور كه
جناب آقاي دكتر هفته گذشته
ميفرمودند فلاسفه اسلامي همه
حرفشان اين است ، يا نه يك
باورهاي غير صادق هستند و غير
مطابق با واقع هستند . اين محل
بحث است آن وقت ما جوابمان
آيت الله مصباح يزدي :
اگر اجازه بفرماييد باز يك توضيح
مختصري راجع به واژه تصديق با
اينكه قبلا هم به نظرم صحبت شده
بود ، كه كلمه تصديق را كه ما در
معقولات به كار ميبريم ، تقريبا
حكم مشترك لفظي دارد . يعني گاهي
تصديق مساوي قضيه به كار برده مي
شود غالبا وقتي مي گوييم كه علم
يا تصور است يا تصديق منظور اين
است كه قضيه يا مفرد است يا
اينكه مفرد نيست و به صورت يك
جمله اسنادي داراي تحصيل شده به
قضيه غالبا تصديق در اينجا به كار
برده مي شود . گاهي تصديق فقط به
حالت نفساني و رواني گفته ميشود
كه همان حالت لغوي است كه آيا
تصديق مي كنيد . مطلب اين طور است
يا نه . اين تصديق ميكنيد متعلقش
كامل است و تصديق به چه نميگوييم
، تصديق همان اذعان ماست و همان
حالت نفساني ماست و يك پديده
روانشناختي است در واقع .
گاهي تصديق به مجموع اينها گفته
مي شود . يعني وقتي آن گذاره را
من تصديق كردم و ضميمه شد به آن
اذعان و حالت رواني من ، آن وقت
به آن ميگويم تصديق .
آن تعريفي كه در تذهيب المنطق
ميشه كالعلم ان كان اذعان للنصفه
و تصديق ولا تصور، آن وقت بحث
ميشود كه نفس الاذعان تصديق است
يا منظور اين است كه تصوري كه
توام با اذعان باشد .پس بايد توجه
داشته باشيم ومشخص كنيم كه مي
گوييم تصديقات ارزشش را ميخواهيم
درك كنيم ، آيا منظور تصديقات
يعني آن حالت رواني ما ، اينكه من
باورم است كه چنين چيزي است يا نه
، اين را ميخواهم ارزش يابي كنم
، يا قضيه را صرف نظر از حالت
رواني من ، ميگويم اين قضيه از
جهتي كه شانيت حكايت از واقع دارد
، يعني يحتمل الصدق و الكذب است
.
خود اين قضيه زبانش اين است كه من
دارم واقع را نشان ميدهم بر خلاف
تصور كه نميگويد من دارم واقع را
نشان ميدهم . تصديق بالفعل لسان
حالش اين است كه من دارم واقع را
نشان ميدهم . زيد قائم است ، يا
زيد قائم نيست . زبان حالش اين
است كه دارد از ماوراء خودش
حكايت ميكند و اين حكايت ممكن
است صادق باشد و ممكن است كاذب .
تصديق گاهي به همين قضيه اي كه
يحتمل الصدق و الكذب گفته ميشود
، صرف نظر از آن حالت من . من
ممكن است يقين داشته باشد به يك
قضيه اي كاذب است و قوام و تصديق
بودنش به جزم من نيست. آن كه محل
بحث است چيست ؟ با توجه به آن بحث
قبلي كه داشتيم كه از اول اين
سلسله مباحث كه اختلافي داشتيم
بين تعريف معرفت و گفتند كه باور
صادق موجه و گفته شده كه غربي ها
به خصوص و كما بيش حالا اكثرا من
احصا نكردم ، فلاسفه هاي خود ما و
منطقين خود ما هم روي اصل اعتقاد
بر تصديق تكيه دارند. يعني اين
حالت رواني را هم از عناصر تصديق
حساب ميكنند . روي اين يك جور
بحث بايد كرد . آن وقت اين است كه
ما مي گويم اين كه من قبول دارم ،
يعني اين حالت نفساني ، اين اذعان
و اعتراف و قبول نفساني و تسليم
براي من حاصل شده اين آيا صادق
است يا كاذب .
يك وقت در اين جهت بحث ميكنيم و
يك وقت هست نه ،طبق اعتقادي كه
بعضي از طلبه ها گفته بودند كه نه
بحث معرفت شناسي اساسي صرف نظر
از اين حالت رواني است . اين قضيه
اي كه خودش ادعا دارد از يك حكايت
واقعي ، اين چه اندازه ارزش دارد
و مي توانيم بگوييم كه قضيه صادق
است يا كاذب و اثبات كنيم صدق و
كذبش را . بحث معرفت شناسي آن است
، صرف نظر از اين حالت رواني كه
من تصديق دارم يا نه من شك دارم و
جزم و جزمم مطابق با واقع است يا
نيست .
اگر گفتيم كه تصديق حتما آن باور
است و آن عنصر روانشناختي به
اصطلاح جزو مقوم تصديق مورد بحث
است ،آن وقت جا دارد روي اين تكيه
كنيم كه خود فهم و درك من است كه
ملاك ارزيابي قرار ميگيرد . اما
اگر گفتيم كه بحث سر نفس قضيه است
صرف نظر از حالت رواني من . يك
همچين چيزي كه من بدانم يا ندانم
علم داشته باشم ،يا نه شك داشته
باشم ، بخواهم بگويم اين قضيه مي
تواند حكايت كند يا نه . يك كسي
ممكن است اثبات كند كه اين مطابق
با واقع است يك بشري از يك راهي
اثبات كند كه مطابق با واقع است ،
يا نه اين قابل اثبات نيست و از
حد شك و ظن تجاوز نمي كند ، با
اينكه شك و ظن هم بر مي گردد به
حالت رواني .
يعني صرف اينكه محتمل الخطاء
الصدق و الكذب است محتمل الخطاء
والثواب است از اين بيشتر تجاوز
نميكند خود قضيه . روي اين بايد
توجه داشته باشيم . پس اينكه ما
گفتيم ملاك تصديق مورد ارزيابي
قرار ميگيرد و راجع به ارزشش
صحبت ميكنيم آن وقت است كه من يك
اعتقادي داشته باشم ، تا اعتقاد
نداشته باشم مورد بحث نيست .
اين روي همان اصطلاح معروفي است
كه هم در فلسفه غرب مطرح است و
تقريبا در آن اجماع است و يك نوع
اتفاقي است و هم ظاهر كلمات
فلاسفه است .
آقاي فياضي :
من عرض كردم نظر مشهور را من عرض
مي كنم . البته منظور از تصديق
اين كه فرمودند اذعان و تسليم و
آن حالت رواني عرض كردم منظورم
نيست . اين فهم است ، فهم اين كه
آن چه را اين قضيه ميگويد واقع
هم همين است . يعني همان مطابقت
با واقع . فهم مطابقت با واقع غير
از مطابقت واقعي با واقع است .
براي اين كه فهم مطابقت در جهل
مركب هم است . لذا جهل مركب تصديق
است . ما مي خواهيم ببينيم كدام
فهم هاي ما نسبت به اين كه مي
گوييم اين قضيه مطابق با واقع است
فهم حقيقي است يعني يقين است و
كدام جهل مركب است .
***************************************
|